چطور میشود که به خودت میآیی و میبینی آدمی که فکر میکردی هیچوقت از ذهنت پاک نمیشود, که هیچکس جایگزینش نمیشود, که هیچکس را بعد از او آنطوریها دوست نخواهی داشت, که یک خبر کوچک از او سر حالت میآورد, که دوستش داشتی هنوز در اعاق قلبت, که گاهی دلتنگ آغوشش میشدی حتی, هیچ حسی, مطلقا هیچ حسی را در تو برنمیانگیزد. آنقدر که حتی وقتی میشنوی ازدواج کرده لبخند میزنی, شانهای بالا میاندازی و میروی سراغ زندگیت.
یک جایی از زندگی هست که روحت متوقف میشود در یک نقطهای. زندگی ادامه دارد، تو ادامه داری. راه میروی، میخندی، کار میکنی...اما روحت ایستاده یک جایی از گذشته، رنگپریده، بهت زده، مرده... مرده!
عوض شدهام. آنقدری زیاد که همه چیزهایی که در تمام این سالها برای داشتن و بدستآوردنشان زحمت کشیدهام، نه تنها برایم بیارزش شدهاند که فکر میکنم شدهاند زنجیر روحم. شدهاند خوره روحم که هی فکر کنم من اینجا چکار دارم؟ چکار میکنم؟ که وقتی یکی میگوید خیلی آدمهایی را میشناسد که هنوز در تکاپوی اینند که جایی باشند که حالا من هستم برای خودم گریهم میگیرد که هر روز صبح سرخورده میآیم سر ِ کاری که دوستش ندارم و نقش بازی میکنم با آدمهایی که زجرم میدهند و لحظه شماری میکنم، دقیقه به دقیقه که از شرکت فرار کنم بیرون. میدانم که نباید اینجا باشم و خندهدارتر این است که کارهایی که همیشه در صدر لیست دوست ندارمهایم بودهاند آمدهاند نشستهاند در صدر لیست دوستدارمها، در صدر لیست حسرتها...
روزهایی هست، وقتی میرسم سر کار، هیچکس توی اتاق نیست. 15-20 دقیقهای برای خودم تنها مینشینم پشت میز، چیزکی میخوانم. هیچکس زنگ نمیزند، هیچکس کله سحر یقهام را نمیگیرد. یک آرامش خوبی دارد این روزها...
بگمانم برای اولین بار است که دارم به خودم اجازه غصه خوردن میدهم. که ناراحت بودن را حق طبیعی خودم میدانم. که هی نمیخواهم قوی بنظر بیایم و چهره آدمهای بیتفاوت را به خودم بگیرم. که اجازه میدهم بغلم کنند، مهربانی کنند، دلداریم بدهد.
وقتی تنها هستی یکجور رنج میبری، وقتی داخل رابطهای جور دیگر. رنج انتهای رابطه از هردوی قبلیها به مراتب بدتر است. حتی وقتی مطمئنی که کار درستی را انجام دادهای.
یکشبی بود که حالا که بهش فکر میکنم بنظرم هزار سال پیش میآید. خانه پدربزرگم بودیم. یکسالی از فوت مادربزرگم گذشته بود. چرا یادم نمیآید چه اتفاقی افتاد که من پاهایم لرزید، تکیه دادم به دیوار و بعد ذره ذره نشستم، از پا افتادم در حقیقت و اشکهام سرریز شدند؟ یادم نمیآید چی بود، یادم هست ولی که مربوط به پدربزرگم بود و اینکه حافظهاش شروع به تحلیل کرده بود.
دیشب جمع شده بودیم خانه داییام، که خانهشان طبقه بالای خانه پدربزرگ بود. همه بودیم. از همان شلوغ بازیهای همیشگی. پدربزرگ هم بود. سرحال، صورت اصلاح کرده، لباس تمیز و مرتب. بعد من روی بالکن ایستاده بودم و نگاه میکردم به دور وبر که چقدر همه ساختمانهای قدیمی را خراب کرده بودند و جاش آپارتمانهای خوشگل ساخته بودند و چقدر همه جا گل و گیاه بود و فقط خانه پدربزرگ همان خانه قدیمی کودکیها بود. هنوز روز بود، عصر شاید، میخواستند پدربزرگ را ببرند جایی که ازش نگهداری میکردند. شروع کرد با همهمان دست دادن، ابراز مفتخرم و چه خوب که با شما آشنا شدم. هیچکداممان را نمیشناخت. بعد روی همان بالکن کذایی با هوای خنک گریهام گرفت. گریه میکردم و نفسم بالا نمیآمد. از خواب پریدم. یادم آمد که پدربزرگ خیلی سال است که رفته است، خیلی نزدیک به همان شبی که یادم نمیآید چرا تویش انقدر گریه کردم. باز گریه کردم و باز نفسم بالا نمیآمد. امروز جانی ندارم اصلا.
صبح کله سحری یک استرسی دویده درونم که عجیب و غریب است. قلبم مثل چی تند و تند میزند و اصلا یک حالت ضعفی دارم. دارم فکر میکنم این یک هفته هر روز صبح که از خواب بیدار شدهام که بیایم سر کار، احساس کردهام حال گوسفندی را دارم که به مسلخ میبرندش. شاید با این تفاوت که گوسفند نمیداند دارد کجا میرود و من میدانم. دوست ندارم بیایم اینجا و قیافه نحس مرتیکه را ببینم. اصلا اسمش، قیافهاش، حتی فکر کردن به اینکه امروز دفتر است و کارخانه نیست، با اینکه هنوز نیامده حالم را خراب میکند. بعد میدانی! ظلم است که در عرض 7ماه، محیط امن و خوب و ملوس محیط کارت، به یمن حضور یک آدمی که بیمار روانی ست انگار، تبدیل بشود به قربانگاه، تبدیل بشود به جایی که ازش متنفری، که آزارت میدهد، که تحت فشار قرارت میدهد.
هر روز که میآیم دوست دارم برگه استعفایی که تایپ شده و آماده روی صفحه دسکتاپم نشسته را پرینت بگیرم، امضا کنم، بگذارم توی پاکت و بدهم دست مدیرعامل و دیگر نیایم اینجا. بعد باز فکر میکنم انصاف نیست بخاطر یک آدم همه چیز را ول کنم و بروم.
به جز آن دو ساعتی که دیروز در راه برگشت از کار روی نیکمت یکی از میدانهای نزدیک خانه نشستم، دیگر پایم را از خانه بیرون نگذاشتم. نشستم قوقو برای خودم کلی کار انجام دادم، دلم هم میخواست بروم بیرون، بعد دیدم حسش نیست. درست مثل دیروز که روی نیمکت کذایی نشسته بودم و گر و گر اشکهام میریخت پایین و هی فکر میکردم به کی زنگ بزنم و حرف بزنم و دلم هیچکس را نخواست. بعد توی هوای خنک پاییزی گرمی اشکها یک حال عجیبی داشت. یک آقای قد بلند و هیکلی آمد جلویم ایستاد، با کلی بار و بندیل، پرسید که آیا مشکلی دارم؟ با چشمهای اشکی و دماغ بادکنی زل زدم بهش و کله تکان دادم. خیلی جدی بهم گفت که 22 مهر بیایم همینجا، مشکلم حل میشود. بعد هم بیکه منتظر جوابی ازمن باشد سرش را انداخت پایین و رفت. دوست داشتم پشت سرش داد بزنم کدوم مشکلم حال میشه؟ حوصله نداشتم. با خودم خندیدم در حالیکه اشکهام گر و گر میریخت پایین.
چرا شنیدن "دوستت دارم" اینطور من را می هراساند، میرماند؟